مراقبه

 آزاد بودن از ترس ، یگانه كیفیت لازم برای شناخت خدا ، شادمانی و حقیقت است . در آسمان قدم بگذار . تمام ترسها را دور بریز، زیراهمه آنها دروغین هستند . از ماجرای زندگی باتمام خطرها و ناامنی هایش لذت ببر . در حقیقت زندگی به سبب خطرها و ناامنی هایش زیباست .

   گل پلاستیكی در خطر نیست . گل واقعی است كه زندگی اش را در خطر سپری میكند. بسی با ارزش تر است كه فقط یك روز از صبح تا شب زنده باشی و سپس گلبرگهایت برزید . با شور و احساس در برابر خورشید و در زیر آسمان فقط برای یك روز زنده بودن بسیار پر معنا تر است تا یك گل پلاستیكی بودن و هزاران سال زندگی كردن. این نوع زندگی ، اصلا زندگی نیست .

   مهم ، طول زندگی نیست ، عرض و كیفیت زندگی مهم است .

   تو باید مشعل زندگیت را از هر دو طرف آن روشن كنی . بگذار زندگیت كمی كوتاه اما سرشار از زندگی باشد . این نوع زندگی تو را از  طعم خدا و از  طعم جاودانگی آگاه خواهد ساخت .

یادتون نره

- "Never break four things in your life; TRUST, PROMISE, RELATION & HEART..."

-2 دستهایی که کمک میکنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا میکنند ."کورش بزرگ"

3-چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند.

4- زانو نمی زنم حتی اگر آسمان کوتاهتر از قد من باشد ..... !!!!!!!

5- آن كس كه به من اعتماد میكند از آنكس كه مرا دوست دارد یك قدم جلوتر نهاده است .

6- گاهی آنقدرغرق آرزوهایمان می شویم که فراموش می کنیم خود آرزوی کسی هستیم !!!!!

7- اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند را به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمیخوای از دستش بدی .

8- من در تاریک ترین ساعات روز باز هم خورشید را میبینم !!!

خاطره..............

دلم می خواهد تو کوچه باغهای پاییزی، روی برگهای زرد و نارنجی بدوم تا کودکی وجودم دوباره به شوق بیاد ، بدوم و برگها را زیر پام له کنم و با صدای خش خش برگها گوشم را بنوازم !

دلم می خواهد زیر بارون راه برم ، دهانم رو باز کنم و قطرهای باران رو بچشم و خیس خیس از قطرهای بارون عطسه کنم و وقتی به خونه بر میگردم مادربزرگ برام جوشونده تلخ دم کنه و بالای سرم وایسه تا لیوان رو تاته سربکشم !

دلم می خواد پام رو توی چاله پر آب کنم و سردی آب رو از روی کفش و جورابام حس کنم ، دلم می خواد دوباره وقتی از بازی برمیگردم لپ و دستام از سرما قرمز و بی حس بشه اونوقت بابا دوباره دستای کوچیکم رو تو دستش بگیره تا گرم شه و لپم رو ببوسه و من هم از خستگی تو بغلش خوابم ببره !

دلم می خواد یه روز صبح از خواب بیدار شم و ببینم دوباره 6 سالمه ، همون موقع ها که مادربزرگ هنوز زنده بود ، همون موقع ها که پدربزرگ برای آخر هفته ها لحظه شماری میکرد تا نوه های قد و نیم قدش از سر و کولش بالا برن و اون از جیبش آبنبات و نخودچی دربیاره و بین همه بچه ها تقسیم کنه ، اون موقع که اختلاف بزرگتر ها هنوز رو روابطشون سایه ننداخته بود ، اون موقع ها که بچه ها واقعا بچه بودن اما ادای بچه ها رو در نمی آوردن اون موقع ها که آخر هفته ها همه خونه مادربزرگ جمع میشدن ، همون موقع ها که وسط بازی همیشه دعوامون می شد و برای هم خط و نشون میکشیدیم اونوقت مادر بزرگ با یه کاسه بزرگ انار قرمز دونه کرده با گلپر و نمک می اومد و انارها رو توی کاسه های کوچیک گل سرخی میریخت تا دوباره دعوامون نشه .اون شبای پاییزی که همه دور پدربزرگ جمع میشدیم تا قصه ماه پیشونی رو برای هزارمین بار بشنویم ، چشمامون یواش یواش گرم میشد و به شیرین ترین خواب دنیا فرو میرفتیم و صبح با صدای قل قل صدای سماور بیدار میشدیم و تند تند نون داغ و چای و پنیر که خشمزه ترین غذای دنیا بود رومی بلعیدیم تا بازی یه وقتی دیر نشه .

با صدای رعد و برق و بارون سیل اسای دوباره به خودم میام تا دوباره دنبال کفشی بگردم که یرای برگشتن به روزای خوب بچگی اندازه پام باشه !!!

دوست دارم

 

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس که او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم

شایدبخواند از نگاه من که او را دوست دارم

ولی افسوس

ولی افسوس

که او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من

که او را دوست دارم

ولی افسوس

ولی افسوس

که او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

صبا را دیدم وگفتم :

صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم

که او را دوست دارم

ولی نا گه ز ابرتیره برقی جست تا روی ماه تابان را بپوشاند

سلام

خدمت همه دوستان عرض ادب داشته و پوزش بنده رو بابت چند روز غيبت روبپذيريد.راستش زياد حالم خوب نبود ، به هر حال خوشحالم كه تونستم دوباره برگردم.

متن سخنرانی محمد رضا شاه در ارامگاه کوروش کبیر

متن سخنرانی محمد رضا شاه در ارامگاه کوروش کبیر

 

 

خطابه محمد رضا شاه پهلوی

در مقابل آرامگاه ابدی آورش بزرگ

پاسارگاد20 مهر ماه 2540

كورش !

شاه بزرگ،

شاه شاهان،

شاه هخامنشی،

شاه ایران زمین،

از جانب من، شاهنشاه ایران،

و از جانب ملت من،

بر تو درود باد.

در این لحظة پرشكوه تاریخ ایران، من و همه ایرانیان، همه فرزندان این شاهنشاهی

كهن كه دوهزار و پانصد سال پیش بدست تو بنیاد نهاده شد، در برابر آرامگاه تو سر

ستایش فرود می آوریم و خاطرة فراموش نشدنی تو را پاس میداریم

همة ما در این هنگام كه ایران نو با افتخارات كهن پیمانی تازه می بندد، ترا بنام

قهرمان جاودان تاریخ ایران، به نام بنیانگذار كهنسال ترین شاهنشاهی جهان، به نام

آزادی بخش بزرگ تاریخ، به نام فرزند شایستة بشریت، درود میفرستیم.

كورش!

ما امروز در برابر آرامگاه ابدی تو گرد آمده ایم تا بتو بگوئیم:

آسوده بخواب كه ما بیداریم،

و برای نگاهبانی میراث پرافتخار تو همواره بیدار خواهیم بود.

سوگند یاد میكنیم كه آن پرچمی را كه تو دوهزار و پانصد سال پیش برافراشتی

همچنان افراشته و در اهتزاز نگاه خواهیم داشت.

سوگند یاد میكنیم كه بزرگی و سربلندی این سرزمین را بعنوان ودیعه ای مقدس كه

گذشتگان ما به ما سپرده اند با اراده ای پولادین حفظ خواهیم كرد، و این كشور را

سربلندتر و پیروزتر از همیشه به آیندگان خویش خواهیم سپرد.

سوگند یاد میكنیم كه سنت بشر دوستی و نیك اندیشی را كه تو اساس شاهنشاهی

ایران قرار دادی، همواره پاس خواهیم داشت و همچنان برای مردم جهان پیام آور

دوستی و حقیقت خواهیم بود.

در این بیست و پنج قرن، كشور تو و كشور من، شاهد سهمگین ترین حوادثی شد

كه در تاریخ جهان برای ملتی روی داده است، و با اینهمه هرگز این ملت در برابر

دشواریهای گران سر تسلیم فرود نیاورد.

در طول دوهزار و پانصد سال، هر وجب از خاك این مرز و بوم با خون دلیران و

جانبازان ایران زمین آبیاری شد، تا ایران همچنان زنده و سربلند بماند، بسیار كسان

بدین سرزمین روی آوردند تا آن را از پای در آورند، اما همة آنان رفتند و ایران بر

جای ماند و در همة این مدت، علیرغم تیرگیها، این سرزمین فروغ جاودان همچنان

تجلی گاه اخلاق و كانون ابدی اندیشه باقی ماند. اكنون ما در اینجا گرد آمده ایم تا

با سربلندی به تو بگوئیم كه :

پس از گذشت بیست و پنج قرن، امروز نیز مانند دوران پر افتخار تو، نام ایران در

سراسر گیتی با احترام و ستایش بسیار در آمیخته است.

امروز نیز همانند عصر تو، ایران در صحنة پر آشوب جهان پیام آور آزادگی و بشر

دوستی و پاسدار والاترین آرمانهای انسانی است.

مشعلی كه تو بر افروختی و در طول دو هزار و پانصد سال هرگز در برابر

تندبادهای حوادث خاموش نشد، امروز نیز فروزان تر و تابناك تر از همیشه در این

سرزمین نورافشان است، و فروغ آن همچون دوران تو، از مرزهای ایران زمین

بسیار فراتر رفته است.

كورش !

شاه بزرگ،

شاه شاهان،

آزادمرد آزادمردان و قهرمان تاریخ ایران و جهان،

آسوده بخواب، زیرا كه ما بیداریم و همواره بیدار خواهیم بود.

ای زندگی

ای زندگی نفرين بر نفرين روزان تاريکت

سردردی عجيب دارم اما انگار اين تحفه ای است از جانب سر بر همه ی وجودم.نمی دانم در اين روزهای ابری كه نوری خودنمايی نمی كند حتی نوری بی تاب٬ كدامين چشمه ی نور خواهد آمد و اين روزهای به شب مانند را...

آيا نه اين است كه هر چه كرديم به خود كرديم.هنگام گفتن واژه ی ”خود“قطره ی اشكی می چكد و اين پاره كاغذ را با سيلاب خود می برد.آه كه وسعت اشكم چه زياد است و وسعت دردم افزونتر.

دلم به حال خودم می سوزد و بيشتر از همه”من“و فقط خود من كم گذاشتم.آيا نميتوانستم نروم،نروم به اين راه،راهی كه بی انتهاييش آنقدر دلرباست كه به بی راهه می ماند يا نه¿¿¿

واقعاْ اين طور است،نه كه اين طوری نيست،اين راه،راه گمگشتگان هراسان است برای مقصدی ...آری است،است.

آری دل،سالهاست كه جدل بين اين واژه و آن واژه درافتاده.راستی كه می گويد عقل می برد!!!من می گويم هيچ كس جـراُت ندارد.آيا كسی كه اين را ميگويد دل ندارد.بايد كه داند،نمی تواند.(البته گاهي موقع چيزي مثل هوس مي آيد و اين پيكار را به سود خود تمام مي كند و يا چيزي با لاتر و كمتر از آن و...)

آري زمين و زمان را يكي كردم واز كس و بي كس ياري جستم تا در اين ميدان پيروز بر دل شوم اما نتونستم آن موقع بود كه عاشقش شدم و برايش از جون و دل مايه گذاشتم ، عاشق آنكه مرا نيستم كرد.شايد از اول هم چيزي نبودم اما اگر هم بودم آن نبودم،اگر بودم من هم حالا حالاها بودم.

نمي دانم چرا گويند روزان خوشي زودگذرند شايد براي اينكه اسير نفرين روزان ظلمت و مبهمي هستند كه از گذشته به آنان به ارث رسيده. اما چگونه¿¿¿

ميخواستم بي تفا وت ازكنار وا‍‍‍‍‍‍‍ژه ي زندگي گذر كنم اما انگارداشت منو مي پاييد چون لحظه اي از خود بي خود شدم يقه ام را گرفت و كشيده اي محكم نثارم كرد،كشيده اي كه اگر قلم عمرم روي ”ي“ آن نيز باشد سرخي اش از صورتم نخواهد رفت و مرا در دم آخر هم آسوده نخواهد گذاشت و شايد در اوج به زمين خواهدم زد.شايد چاره اش لحظه اي درنگ درسربالايي آن حرف واپسين و برداشتن قلم ازتكه پاره هاي اين دفتر غم زده باشد.آه، آه،آه...

پس آن بهتر كه اين واپسين حرف بهتر از قلم درآيد تا..

 

 

در آخر:

 

اگر شعله ی آتش دوستی  خاموش هم شود خاکستر آن همچنان گرم می ماند ولی خاکستر آتش عشق سرد سرد است.

                                                                                                                                    M:S

ای خدا

کسی به کسی

چیزی به چیزی

انسانی به انسانی

لبخند زد ناگهان ...

حیوانی به انسانی

انسانی به حیوانی

کشوری به کشوری

حمله کرد ناگهان...

ناگهان قلب زمان در هر مکان

می شکافد روح جهان...

این صفت روح تو است

که بنگری به آسمان...

شادی همی، درد همی در گذر است...

آن تو بمان ای ناگهان من به کجا سفر کنم...

من به کجا سفر کنم ای روح لا فتی،غمم...

غم مرا تو بنگری و من همی سفر کنم...

شاه خدا به من بگفت تو برتری ،عصیان مکن...

عصیانگری نیست پیشه ات،عصیانگری نیست ریشه ات...

مرا بپرس،مرا بخوان،منم زهر توانگری توانگری...

شاه خدا بگو که من آزمایشم،درد کشم،یا که همان بنده ی عصیانگر تو...

اگر که من آزمایشم پس نگو که تو توانگری

عصیانگری ست اندیشه ام...

روز همی ،ماه همی ،سال همی در گذر است...

خورشید سوزان برود رو به زوال

من به کجا سفر کنم...

مرا بگو که من همی در گذرم...

من به کجا سفر کنم...

گنبد دوار کجاست؟جهان پر تلاطمت رو به کجاست؟

ستارگان خاموش وسرد می شوند یکی یکی،

این همه آخر به کدامین گناه رو به فناست؟

از همه این ها گذرکنم و من زنم نعره که ای خدا

من به کجا سفر کنم؟