۱۰ اندیشه‌ای که مسیر تاریخ را عوض کرد

نشریه گاردین بخشی دارد به نام تاپ تن (Top 10) که در آن چهره‌هاس سرشناس ۱۰ کتاب یا موسیقی یا فیلم و یا اندیشه‌ی برتر یا بدتر را در زمینه‌ای مشخص انتخاب کنند. یکی از این موارد، انتخاب ۱۰ اندیشه‌ی تاریخ است. سه گزارش‌گر گاردین در گفت و گو با اساتید دانشگاه، ۱۰ اندیشه‌ای که مسیر تاریخ را عوض‌ کرده‌اند، به بحث گذاشته‌اند.



Plato_1_lg.jpg

افلاطون

فلسفه‌ی افلاطون

در گفت و گو با انجی هابز، استاد فلسفه در دانشگاه واردیک

‌افلاطون اعتقاد داشت که همه‌ی آدم‌ها می‌خواهند به سعادت برسند و فلسفه‌ راهی است برای فهمیدن این‌که چطور می‌توان سعادتمند شد. فلسفه‌ی او در زمان خودش نظم جدیدی را پیشنهاد می‌کرد. یکی از رادیکال‌ترین افکار او، برابر انگاشتن سعادت و خوشبختی با هارمونی درونی روان انسان‌هاست.

اگر به اشعار هومر و دیگر شاعران یونانی که قبل از او زندگی می‌کردند، نگاه کنید؛ متوجه می‌شوید که پیش از افلاطون، خوشبختی مساله‌ی بیرونی بود و نه ذهنی. افلاطون گفت که عدالت و فضیلت در حقیقت در باطن ماست و در روح ما جا دارد.

ایده‌ی او پس از آن توسط مسیحیان بسط داده شد که نتیجه‌ا‌ش مفهوم «آگاهی» بود. این ایده، یکی از مهم‌ترین جریانات در تاریخ اخلاق و مذهب غرب است که تاثیر قابل توجه‌ای بر گسترش مسیحیت گذاشت.



galilo.jpg

گالیله

نظریه‌ی مرکزیت خورشید در جهان (کوپرنیکی)

در گفت و گو با رابرت مسی، عضو انجمن سلطنتی ستاره شناسی

اگرچه گالیله اولین کسی نبود که گفت زمین به دور خورشید می‌چرخد (حتا کوپرنیک هم اولین نفر نبود، طبق اسناد موجود، ستاره شناسی یونانی به نام آریستاکوس ۱۲۰۰ سال پیش از گالیله، این نظریه را مطرح کرده بود) اما کشف او به تئوری گردش زمین به دور خورشید، سندیت بخشید.

نظریه او پایه‌های اثباتی قدرتمندی داشت. او لکه‌های روی خورشید را کشف کرد و یکی از اولین افرادی بود که به وجود ماه‌هایی در سیاره‌ی مشتری پی برد.

این یافته‌ها نشان داد که زمین، تنها مرکز جهان نیست. او همچنین متوجه شد که کهکشان راه شیری، صرفاً یک مرکز تابش ندارد، بلکه متشکل از ستارگان متعددی است. این‌ها بزرگترین دستاوردهای عرصه‌ی ستاره شناسی است. مهم‌ترین کاری که گالیله انجام داد گشودن راه اندیشه‌ی کنکاش علمی در ستارگان با تلسکوپ و توانایی دیدن چیزهایی است که با چشم غیر مسلح نمی‌توان دید.



Descartes001.jpg
رنه دکارت

نظریه گرانش عمومی

در گفت و گو با مارتین ریز، پروفسور کیهان شناسی و فیزیک نجومی و استاد دانشگاه کمبریج

تئوری نیوتن، اولین سند برای اثبات این فرض بود که ریاضیات می‌تواند در فهم جهان طبیعی نقش داشته باشد.
حالا می‌توانیم کسوف را از یک قرن قبل، پیش‌بینی کنیم چون نظم مدار سیاره‌ها بسیار ساده است. اگر نیوتن نبود، شاید یک قرن یا بیشتر طول می‌کشید تا کسی پیدا شود و این نظریه را مطرح کند.

مفهوم نظم جهان (این‌که جهان تابع قواعد ریاضی است) در فرهنگ قرن هجدهم بسیار مهم بوده، نظریه‌ی جاذبه‌ی نیوتن هنوز هم اساس برنامه‌هایی است که هدف‌شان فرستادن کاوشگران فضایی به سیاره‌هاست.



481px-Isaac_Newton.jpg
ایزاک نیوتن

می‌اندیشم، پس هستم

در گفت و گو با جان کاتینگهام، پروفسور رشته‌ی فلسفه در دانشگاه ریدینگ و همکار گروه «یاران دکارت» کمبریج

دکارت با اعلام «‌می‌اندیشم، پس هستم»، موضوع اندیشیدن را در موضوع اصلی کنکاش قرار داد. او به جای آغاز بحث وجودی از فیزیک و جهان طبیعت، به سراغ اهمیت اندیشه‌ی فردی رفت و بین ذهن و ماده تفاوت قائل شد: محدوده‌ی علم که قابل اندازه‌گیری است و بخشی از واقعیت که نمی‌توان آن را به علم تعمیم دارد. این بخش اندیشه و آگاهی نام دارد.

دکارت را به درستی پدر فلسفه‌ی مدرن دانسته‌اند. دیدگاه او درباره‌ی اندیشه و آگاهی که آن را خارج از حوزه‌ی علم قرار داد، ایده‌ی بسیار مهمی بود که هنوز هم به آن می‌پردازیم. تفکر دکارت، امکان مطالعه‌ی جدی درباره‌ی ادراک و روانشناسی را فراهم آورد.



Adamsmith001.jpg
آدام اسمیت

اقتصاد آزاد آدام اسمیت

در گفت و گو با جوزف استیگلیتز، برنده جایزه‌ی نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۱

ایده‌ی بزرگ اقتصاد آدام اسمیت، یا یکی از لایه‌های آن، این بود که اگر افراد، شخصاً تمایل داشته باشند، توسط دست نامرئی به خیر عمومی می‌رسند. این نظریه، انقلابی در عرصه‌های اقتصادی بود. چون می‌گفت که برای تامین رفاه عمومی، نیازی به یک دیکتاتور خیرخواه نیست، بلکه فقط تجارت می‌تواند این هدف را محقق کند.

تئوری اسمیت زمینه‌ساز تاچرسیم و ایده‌هایی است که بانک جهانی در اختیار کشورهای در حال توسعه قرار می‌دهد. همچنین در لابه لای سیاست‌های بوش هم می‌توان تاثیر افکار اسمیت را دید. اما نظریه‌ی آدام اسمیت لایه‌ی دومی هم دارد که فعالان اقتصاد آزاد کمتر درباره‌اش حرف می‌زنند. این لایه از افکار اسمیت بر لزوم مداخله‌ی دولت‌ها در بعضی از زمینه‌ها تاکید می‌کند.

اگر‌ چه ایده‌ی «دست نامرئی» حالا دیگر اعتبارش را از دست داده است، اما همچنان تاثیرات بد و خوب زیادی دارد.به کمک ایده‌ی اسمیت، ما قدرت تجارت را درک می‌کنیم اما کم‌رنگ شدن مرزهای تجارت، با هجوم سوبسیدهای کشاورزی‌به کشورهای درحال توسعه همراه بوده است که در نتیجه‌ی آن، ظرفیت‌های کشاورزی در این کشورها نابوده شده و خط وقوع خشکسالی افزایش یافته است.



MaryWollstonecraft01.jpg
مری ولستون‌کرافت

جنبش آزادی زنان

در گفت و گو با لین سگال، پروفسور روانشناسی و مطالعات جنسیتی در دانشگاه برک‌بک

«احقاق حقوق زنان» (۱۹۷۲) بسیار مهم است چون نشان می‌دهد که زن‌ها همیشه یک پای تفکر رادیکال و اندیشه‌های آزادی‌خواهانه بوده‌اند. مری ولستون‌کرافت، منتقد همه‌ی ایده‌هایی بود که به زعم او، مفاهیم زنانه را تحقیر می‌کرد.

تا پایان قرن نوزدهم، زنان درگیر رادیکالیسم ولستون‌کرافت بودند(او اعتقاد داشت که زنان هم مثل مردان باید زندگی آزادانه را انتخاب کنند.) اما ظهور موج‌ دوم فیمینستی، تا دهه‌ی ۱۹۶۰ طول کشید تا زنان بار دیگر به اندیشه‌های ولستون‌کرافت باز گردند. سال‌های زیادی طول کشید تا این ایده در کل جهان گسترش یابد.

ولی فکر می‌کنم اگر ولستون‌کرافت هم نبود، کس دیگری پیدا می‌شد که این ایده را مطرح کند. او نقش مهمی داشت اما در مورد این ایده خاص، معتقد نیستم که تک‌چهره‌ها مسیر تاریخ را عوض کرده‌اند.



karlmarx001.jpg
کارل مارکس

تحلیلِ مارکسیستی از کاپیتالیسم

در گفت و گو با تونی بن، نویسنده و سیاستمدار

این تحلیل مارکس، اهمیت زیادی دارد، چرا که توسعه‌ی کاپیتالیسم در جهان مدرن را مورد مطالعه قرار داد. به گفته‌ی مارکس، تضاد اصلی در جهان بین نژادها و جنسیت‌ها اتفاق نمی‌افتد، بلکه تضاد اصلی بین ۹۵ درصد کسانی که ثروت جهان را تولید می‌کنند، با پنج درصدی است که مالک آن همه ثروت هستند.

تحلیل او درباره‌ی منشا قدرت، به وضوح نشان می‌دهد که مردمی که استثمار می‌شوند، خود در شکل‌گیری آن نقش دارند. او بهترین توضیح را درباره‌ی آن‌چه در زمان خودش در جریان بود ارایه داد، تحلیلی که حتا در مورد وضعیت امروز هم صادق است. اگرچه کاپیتالیسم امروز قوی‌تر از هر زمانی است، اما مردم دارند می‌فهمند که منشاء قضیه کجاست.

برای مثال او به مردم کمک کرد که بفهمند آمریکا، برای به دست آوردن نفت به عراق حمله کرد. و قضاوت اخلاقی او را فراموش نکنید، هر کسی می‌تواند کتابی درباره‌ی کاپیتالیسم نوشته باشد، اما او گفت این اشتباه است. من فکر می‌کنم اندیشه‌های مارکس، ارتباط تنگاتنگی با دموکراسی دارد.

استالین با تحریف اندیشه‌های مارکس، به توجیه دیکتاتوری خود پرداخت. اما به خاطر آن نمی‌توان مارکس را مقصر دانست. همان‌طور که تفتیش عقاید کلیساهای اسپانیا (در قرن نوزدهم) ربطی به عیسی مسیح ندارد، استالین هم قرابتی با مارکس ندارد.


 

Freud001.jpg
زیگموند فروید

نظریه‌ی ناخودآگاه

در گفت و گو با سوسی اورباک، روانکاو و پروفسور در رشته‌ی جامعه شناسی در مدرسه‌ی اقتصاد لندن

فروید درباره‌ی این مساله تحقیق کرد که رفتار انسان، توسط ناخودآگاه شکل می‌گیرد و به واسطه‌ی آن، فرد به سمت انجام اعمالی می‌رود که شاید در خود آگاه فرد لزومی بر انجامش نیست یا احساس نمی‌شود که خود فرد علاقه‌ای به انجامش داشته باشد.

فروید، اولین کسی بود که گفت اگر به انسان‌ها اجازه دهیم در یک محیطی حرف بزنند، در خواب‌ها و لغزش‌های زبانی خود چیزهایی را کشف می‌کنند که بسیار پیچیده‌تر و مهم‌تر از ماجرایی است که درباره‌اش صحبت می‌کنند.

او این فکر را مطرح کرد که ما می‌توانیم در ارتباط با دیگران کنجکاو باشیم، او ارتباط شخصیت با ذهن خود و ذهن دیگران را موضوع مطالعه قرار داد. تقریباً هر چیزی که ما درباره‌ی داستان‌های عاشقانه، هنر، فرهنگ، سینما، مشکلات جنسیتی می‌فهمیم، به نوعی لحظه‌ی فرویدی ربط پیدا می‌کند، لحظه‌ای که در آن ما متوجه می‌شویم که پیچیده‌تر از چیزی هستیم که فکرش را می‌کنیم.

حالا همه‌ی ما پسا‌فرویدی هستیم. ما معتقدیم که احساسات، بخش انتقادی چیزی است که فرد را بر می‌انگیزاند. حالا دیگر تمام بحث‌های مبتنی بر نژاد‌پرستی بی‌اعتبار شده‌اند.



AlbertEinstein01.jpg
آلبرت انیشتین

نظریه نسبیت

در گفت و گو با پروفسور برایان کاکس

نظریه‌ی انیشتین به طور کل جهان را تغییر داد. شاید در نگاه اول به چشم نیاید اما نسبیت، نظریه بسیار محکمی است. نظریه نسبیت می‌گوید همچنان که چیزی به نام زمان جهانی وجود ندارد و اگر در یک جای مشخص صدای تیک تیک ساعت را بشنوید، صدای تیک تیک در مکانی دیگر، سرعتی متفاوت دارد؛ بنابراین همه چیز غیرقطعی و مبهم است.

و البته این نظریه بنیاد همه‌ی نظریه‌های مدرنی است که درباره‌ی عملکرد جهان ارایه شده است: مغناطیس، تراشه‌های سیلیکونی، ترانزیستورها و... همه نظریه‌هایی است که بر پایه‌ی نظریه‌ی نسبیت مطرح شده‌اند.

بدون نسبیت، ما نمی‌توانیم نگاه مدرنی‌ به جهانی که هم اکنون در آن زندگی می‌کنیم، داشته باشیم. برای مثال، سیستم جی پی اس (جهت‌یاب ماهواره‌ای) بسیار شگفت‌انگیز است، چون بر اساس اندازه‌گیری تاخیر زمانی بین حرکت ماشین شما و حرکت ماهواره‌ها برمدار خود، عمل می‌کند.



TimBer-Lee.jpg
تیم برنرزلی

وب جهان‌گستر

در گفت و گو با پروفسور جان ناوتون، استاد دانشگاه اوپن

در کمتر از دو دهه، فضای جهانی اینترنت از صفر به صدها و بلیون صفحه (هیچ‌کس نمی‌داند چقدر!) رسید و به هر فردی امکان داد که ناشر یا گوینده باشد. فضای جهانی اینترنت، موزه‌ی لوور را به لپ‌تاپ‌های شما آورد و حفظ رازها و چیزهای محرمانه را بسیار بسیار دشوار ساخت.

تیم برنرزلی، کسی که در سال‌های ۱۹۸۹-۹۰ به تنهایی فضای جهانی اینترنت را خلق کرد، گوتنبرگ زمان ماست. گوتنبرگ دستگاه چاپ با حروف متحرک را در سال ۱۴۵۵ اختراع کرد و به اصلاح‌طلبی دینی کمک کرد، اتوریته‌ی کلیسای کاتولیک را زیر سوال برد و امکان پیشرفت علوم مدرن را فراهم ساخت و جهان را شکل داد.

وب، فضا و دستاوردی مثال‌زدنی است. تلاش برای برآورد اهمیت بلند مدت ‌وب مثل تلاش برای پیش‌بینی تاثیر اختراع دستگاه چاپ است. کافی‌ست ۳۰۰ سال به عقب برگردیم تا اهمیت این دو را درک کنیم.

نامه ای به پدر !!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو باstacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله استStacy .به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچهStacy . چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 23سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
نیما

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه اسفندیار (اسی)  فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

پنج روش برای اینکه ضمیر ناخودآگاهتان را تحت کنترل درآورید

پنج روش برای اینکه ضمیر ناخودآگاهتان را تحت کنترل درآورید

 


ضمیر خودآگاه، پست فرماندهی وجود، در واقع همان بخش از انسان است که به من آدمی‌اطلاق می‌شود. ما هر کاری را با آگاهی و تصمیم خود انجام می‌دهیم. ضمیر ناخودآگاه، مسوولیت اجرایی بدن را عهده‌دار است. ضمیر ناخودآگاه گوش به فرمان ضمیر خودآگاه است، درست مانند کامپیوتر. ضمیر ناخودآگاه بخشی است که تمام سیستم بدن انسان را اداره و کنترل می‌کند. کنترل تمام اعضا مانند ریه و قلب و معده و تمام سلول‌های بدن را به‌طور ارادی به عهده دارد، باورهای انسان را می‌سازد، شخصیت و اعتماد به نفس و هویت آدمی‌را شکل می‌دهد و روحیه فرد را می‌سازد. برای مثال با دیدن گل زیبای رز قرمز رنگ که علامت عشق و محبت و دوستی است، این تصویر هم در ضمیر خودآگاه شما تأثیر می‌گذارد و هم در ضمیر ناخودآگاه می‌رود و پس از پردازش، روحیه‌ای زیبا در ما می‌سازد. یک باور زیبا هم در ما ایجاد می‌کند. باور اینکه زندگی زیباست. روحیه شاد و مثبت، امید و حرکت و اندیشه مثبت را به دنبال دارد.


ضمیر ناخودآگاه این توان را دارد که وقتی فرمانی را از ضمیر خودآگاه دریافت می‌کند، به منبعی در جهان وصل می‌شود به نام شعور نامحدود جهان که تمام اطلاعات جهان هستی داخل این شبکه اطلاعاتی یا این شعور نامحدود است.

درون انسان یک کامپیوتر است که نظام باورها و شخصیت او را می‌سازد و تمام اعضا و جوارح غیرارادی را کنترل می‌کند و سلامت و بیماری انسان نیز به عملکرد او بستگی دارد.

تمام اطلاعات برای همیشه در ضمیر ناخودآگاه به صورت فایل‌ها و پرونده‌هایی جداگانه بایگانی می‌شود و در عین حال این اطلاعات به وسیله این کامپیوتر پردازش می‌شود. حاصل این پردازش یک خروجی خواهد بود که یا سبب ساختن نظام باورها و شخصیت انسان می‌شود و یا اینکه این خروجی بر روحیه و فیزیولوژی بدن انسان تأثیر می‌گذارد و یا اینکه در دنیای بیرون از انسان اثری را برای او پدید می‌آورد. انسان می‌تواند با کنترل کردن ورودی‌های ضمیر ناخودآگاه، دستاوردهای زندگی خود را کنترل کند.

 

اصول برنامه‌ریزی و کنترل ضمیر ناخودآگاه

1. اصل خود هوشیاری
انسان باید در هر لحظه مراقب خود باشد و بداند که ضمیر ناخودآگاه چه سیگنالی را از طریق حواس پنجگانه و یا فکر دریافت می‌کند. بهترین راه برنامه‌ریزی و کنترل ضمیر ناخودآگاه، توجه لحظه به لحظه انسان نسبت به خود است. او به طور مرتب به خود بگوید که من با اجرای اصول تکنولوژی فکر تبدیل به انسان زیبای دیگری شده‌ام. شما خود خالق سرنوشت خود هستید و زندگی و سرنوشت شما با باورها و اندیشه‌های شما شکل می‌گیرد و به دست شما خلق می‌شود.
2. اصل استفاده از قدرت سوال
هر سوالی که انسان از خود می‌کند، بازتاب خاصی در روحیه و فکر او ایجاد می‌کند. وقتی کسی از خود سوال می‌کند «چگونه است که من خوشبختم؟» نفس این سوال روحیه‌اش را شاد می‌کند و به او این را القا می‌کند که: «آری، من خوشبختم.» و این تاثیر بسیار مهم هر سوالی است که انسان از خود می‌کند. باید بدانید که کیفیت زندگی شما را نوع سوالاتی تعیین می‌کند که از خود می‌پرسید. برای مثال به‌جای سوال «چرا شرایط این‌گونه است؟» بهتر است سوال کنید «چگونه می‌توانم شرایط را زیباتر کنم؟»
3. اصل استفاده از قدرت تمرکز
انسان در هر لحظه به هر آنچه تمرکز کند، بازتاب آن را در روحیه و فکر خود حس می‌کند. برای مثال تمرکز روی یک گل در انسان، روحیه شاد و فکر مثبت ایجاد می‌کند. تمرکز روی خاطرات بد گذشته، انسان را افسرده می‌کند. تمرکز روی خاطرات زیبای گذشته و یا خیال‌پردازی‌های زیبای آینده، اثر عمیق و مطلوب و مثبت در زندگی دارد. انسانی که به‌طور مرتب روی بدبختی‌ها و زشتی‌های زندگی متمرکز می‌شود، زندگی‌اش به قهقرا می‌رود. کسی که به‌طور مرتب به زیبایی‌های زندگی و نقاط امیدبخش تمرکز می‌کند، زندگی‌اش قرین سعادت و موفقیت می‌شود و این خاصیت تمرکز است.
4. اصل استفاده از جملات تاکیدی و تصدیقی مثبت

از جملات تاکیدی مثبت به گونه‌ای که ویژگی خوب شما را تصویر کند، استفاده کنید. نمونه جملات: «در وجود من عظمت و بزرگی نهفته است. من ایده‌های بزرگی را در سر دارم و آنها را به واقعیت تبدیل می‌کنم. من هر روز سالم‌تر و تندرست‌تر هستم. من یک برنده بزرگ هستم. چقدر دنیای من قشنگ و زیبا شده است. چقدر من هر روز خوشبخت‌تر و سعادتمندتر می‌شوم. من همواره در هر کاری موفق و پیروز می‌شوم. خدای رحمان مرا بسیار دوست دارد و در همه امور زندگی‌ام مرا کمک می‌کند. ثروت و معنویت به سوی من همواره روان است و من هرچه بخواهم، خلق می‌کنم. سراسر وجودم غرق در انرژی و شادی است. من همواره منتظر اتفاقات خوب در زندگی‌ام هستم. من به خود افتخار می‌کنم. همواره از وجود و چهره من شادی و انرژی و عشق ساطع می‌شود. من تا آخر عمر به سلامت زندگی می‌کنم. هرچه بیشتر می‌بخشم، بیشتر می‌ستانم و احساس شادمانی می‌کنم. من با اقتدار زندگی‌ام را آن‌گونه که می‌خواهم، طراحی می‌کنم. من انسانی مقتدر، خلاق و دوست داشتنی هستم. من سزاوار بهترین‌ها هستم. در هر لحظه به دلیل همه نعمت‌ها و موهبت‌هایی که خداوند به من داده ، او را شکر می‌گویم. من در کمال آرامش به سر می‌برم و همواره روحیه‌ای شاد و چهره‌ای خندان دارم. خداوند مرا آزاد آفریده است و من محکوم به هیچ سرنوشت از پیش تعیین شده‌ای نیستم.» به جای جملات تاکیدی مثبت، از کلمات و عبارات تاکیدی مثبت هم می‌توان استفاده کرد. مانند: آرامش، زیبایی، معنویت، ثروت، حال خوش، آب روان، زندگی زیبا، ثروت فراوان، سلامت، امنیت، خوشبختی و سعادت.
5. اصل تصویرسازی ذهنی

هنگامی‌که شما تصویری در ذهن خود خلق می‌کنید، عین این تصویر روی ضمیر ناخودآگاه اسکن شده وارد می‌شود و بر ضمیر ناخودآگاه شما تاثیر می‌گذارد. این تصویرپردازش می‌شود و ضمیر ناخودآگاه مفهوم آن تصویر را می‌تواند در دنیای واقعی زندگی شما عینیت ببخشد. تصویرسازی ذهنی یکی از بهترین شیوه‌های برنامه‌ریزی و هدایت ضمیر ناخودآگاه است. ثروتمندترین و موفق‌ترین انسان‌ها کسانی هستند که بیشتر و بهتر از بقیه توانسته‌اند در ذهن خود خیال‌پروری مثبت بکنند. تخیل، فکر، امید، آرزو، خواسته، اشتیاق سوزان به‌علاوه ایمان به موفقیت و اقدام مساوی است با رسیدن به هدف. با موفقیت تخیل را به فکر تبدیل کنید. فکر را به مرحله آرزو برسانید. برای آرزوی خود امید ایجاد کنید. امیدواری را به خواسته خود تبدیل کنید. خواسته را با دنیایی از هیجان و اشتیاق به اشتیاق سوزان برسانید. اشتیاق سوزان به همراه ایمان به موفقیت آنجا که در کنار اقدام قرار می‌گیرد، به طور قطع حاصل‌ آن رسیدن به هدف و موفقیت است. وقتی شما مثبت فکر می‌کنید، به تصویر زیبا نگاه می‌کنید، به موسیقی شاد گوش می‌کنید و... سیگنال‌های مثبت وارد سیستم ضمیر ناخودآگاه شما می‌شود. هم باور عالی در نظام باور شما می‌سازد و هم اثرخوبی در وجود شما و دنیای خارج شما می‌گذارد. بازتاب این زیبایی به شما برمی‌گردد. دعاکردن و توسل و توکل ، اعمالی است که هم در انسان احساس روحانی ایجاد می‌کند، هم بهترین اثر بر ضمیر ناخودآگاه و باور ایجاد می‌کند. هنگامی‌ که خدا را برای خواسته‌ای صدا زدی، این‌گونه باید باور داشته باشی که آنچه را از خدا خواستی، در پشت در است و تو می‌توانی آن را برداری. ایمان به خدا، احساس خوب، مثبت اندیشی، ایمان به توانایی‌های خود، امید به موفقیت، عزم و اراده عالی، روحیه خوب و با نشاط، حالاتی از این قبیل هستند که شدت جریان و قدرت سیگنال‌های ورودی به ضمیر ناخودآگاه را افزایش می‌دهند و در نتیجه انسان را سریع‌تر به مراتب موفقیت می‌رسانند.
شما از کدام گروهید؟
انسان نوع یک: اصولا مثبت فکر می‌کنند، امیدوار هستند، دنیا را زیبا می‌بینند، دوربین ذهن آنها به‌طور مرتب روی پدیده‌های زیبای زندگی تمرکز می‌کند، مثبت و امیدوارانه سخن می‌گویند، چهره‌ای گشاده و متبسم دارند و معتقدند که انسان‌های خوش اقبالی هستند. فکر می‌کنند همه چیز برای آنها درست انجام می‌شود. هیچ‌گاه به موانع و مشکلات زندگی نمی‌اندیشند. به طور معمول، داستان‌های خوشحال کننده تعریف می‌کنند، به خاطرات خوب زندگی خود می‌اندیشند و آنها را برای دیگران تعریف می‌کنند. خیال‌پردازی‌های زیبایی از آینده خود می‌کنند. اعتماد به نفسی عالی دارند و فکر می‌کنند که آینده حتما بهتر از گذشته آنان است. نگاه زیبایی به کرانه‌های دور زندگی خود دارند. به سلامت و تندرستی خود می‌اندیشند. ترسی از آینده ندارند. به‌طور معمول، روحیه‌ای بسیار شاد و عالی و احساس خوبی از زندگی دارند و از لحظه لحظه‌های آن لذت می‌برند.
انسان نوع دو: ویژگی‌های منفی دارند. منفی می‌نگرند. منفی می‌اندیشند، ناامیدانه فکر می‌کنند. به‌طور مرتب به نارسایی‌های زندگی تمرکز می‌کنند. به خاطرات منفی گذشته نگاه می‌کنند. خیال‌های منفی برای آینده خود تصویر می‌کنند. چنین انسان‌هایی اغلب روحیه‌ای افسرده و غمگین دارند و در نتیجه چهره‌ای عبوس و گرفته دارند و به گونه‌ای از لحظه‌های زندگی رنج می‌برند. مهم‌ترین عامل تعیین‌کننده وضعیت‌تان، روحیه شما است که در هر لحظه چه احساسی دارید. روحیه، مهم‌ترین عامل خلق پدیده‌ها است. روحیه عالی و زیبا مساوی است با اندیشه زیبا و اندیشه زیبا مساوی است با رسیدن به دستاوردهای عالی و زیبا.

10 جمله پر کاربرد ایرانی

هر روز که از خونه خارج میشویم (و البته بعضی ها هم هر شب از خونه خارج میشن که کاری به اونا نداریم) و به سطح شهر پا میگزاریم با جملات و عباراتی روبه رو میشویم که بسیار آشنا هستند و به عبارتی در تار و پود زندگی ما رخنه کرده اند.این مطلب قصد دارد به صورت اجمالی و گذرا نگاهی داشته باشد به 12 عبارت پر کاربرد در میان ایرانیان که به سمع و نظر شما میرسد:

 

1- هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!

گوسفند در اصل به موجودی پشمالو و بی نزاکت گفته  می شود که اندک زمانی است پایش را در شهر گزارده(همون دهاتی) ولی ما امروزه به رانندگانی که چراغ قرمز را رد میکنند، رانندگانی که به محض سبز شدن چراغ و جهت یادآوری خاطره حنابندان مادر بزرگشان بوق های ممتد میزنند ،رانندگانی که  بسیار خرکی می رانند ، عابرانی که از وسط اتوبان رد می شوند و یا صف اتوبوس را رعایت نمیکنند ،بازیکنان تیم ملی فوتبال وقتی موقعیتی را خراب می کنند و کسانی که موقع راه رفتن پای دیگران را لگد میکنند می گوییم : هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!

 

2-خفه شو آشغال عوضی بی شعور!

غیر ممکن است شما دختر باشید و تا به حال این جمله را نگفته باشید چون غیر ممکن است که تا به حال هیچ پسری به شما تیکه ننداخته باشد.در هر صورت تجربه نشان داده است دخترانی که اینگونه فحش های رکیک را می دهند در بین پسران طرفداران بیشتری دارند! پس دفعه بعدی که یک نفر در خیابان به شما چیزی گفت به جای به کار بردن این جمله رکیک خیلی راحت بگویید مزاحم نشو آقا من شوهر (ویا نامزد و یا هر کلمه مشابه دیگری) دارم.

 

3-از همه پسرها متنفرم

از آنجایی که تب پیدا کردن بوی فرند (BF) در بین دوشیزگان دبیرستانی بسیار رواج پیدا کرده و یک جورایی از نان شب هم برای این عزیزان واجب تر است و از آنجایی که این نوگلان عمراً به پسر پایین تر از 25 سال پا بدهند و از آنجایی که یک پسر 25 ساله خیلی چیزها را میداند ولی یک دختر 16-17 ساله خیلی چیز ها را نمی داند پس طبیعی است که این وسط چه کسی باید گرگ شود و چه کسی قربانی....

طبق آمار های گرفته شده 99 درصد دختران دبیرستانی قبل از خوردن 100 عدد قرص دیازپام و خودکشی این جمله را بیان می کنند:از همه پسر ها متنفرم!

4

4-الو! صدات قطع و وصل میشه.برو یه جا که آنتن داشته باشی!

طبق تحقیقات به عمل آمده به طور متوسط نیمی از زمان مکالمه با تلفن همراه در اقصی نقاط کشورمون صرف گفتن جمله بالا میگردد.شایان ذکر است در پاره ای از موارد جملات دیگری به جای جمله بالا به کار میروند که شامل همین مضمون هستند و عبارتند از:قطع و وصل میشی حاجی ، نقطه کور ایستادی صدات نمیاد ، برو اون خطت رو بفروش با پولش آدامس بخر، ای تو روح مخابرات و نیز مخابرات فلان فلان شده فلان زده فلان کش فقط بلده هی پول قبض بگیره!(به جای کلمه فلان فحش های مورد نظر را جایگذاری کنید)

 

5-آقای حسینی ، لطفاً یه کم راهنمایی کنید؟

منظور از جمله بالا مسابقات تلویزیونی و مجریان دلنواز و جایزه های نفیس(اعم از ساعت مچی و دیواری و رومیزی و زیر میزی و کنار میزی و اشتراک یک سال پوشک My Baby و دویست و چهل و نه تومان پول نقد و ...) و شرکت کنندگان بسیار باهوش (با بهره هوشی در حد جلبک های فتوسنتز کننده اعماق اقیانوس ها) می باشد.معمولاً عبارت « آقای مجری میشه یه راهنمایی بکنید؟» بعد از قرائت سوال توسط مجری بامزه و تو دل بروی برنامه ، توسط شرکت کننده که احتمالاً صغری 34 ساله و ترشیده و یا کرم علی 14 ساله و محصل می باشند ، پرسیده میشود(نگاهی به شرایط سنی و اجتماعی شرکت کنندگان این مسابقه،خود به تنهایی برای نشون دادن سطح نازل این برنامه ها کافیه). تا شرکت کننده محترم بتواند بعد از راهنمایی های مربوطه توسط مجری محترم (که بسته به آی کیوی شرکت کننده از حرکات موزون تا گفتن جواب مسابقه تغییر میکند) به جواب مورد نظر دست بیابد.  سوالات برنامه نیز می موضوعاتی همچون  آرامگاه خواجه حافظ شیرازی کجاست؟ ، تعداد انگشتان دست و یا پا در انسان چند تاست؟ ، علی دایی کیست ، چرا زن نمی گیری  و موضوعاتی از این قبیل می باشد.

 

6-ای بابا!آقای راننده، من هر روز این مسیر رو با تاکسی میام.دیروز 250 تومان بود.یعنی چی الان میگی باید 1250 تومان بدم؟!؟!

 در جایی که گنجشگکان میومیو می کنند و سگ ها جیک جیک  و گربه ها واق واق ، پس خیلی طبیعی است که صبح روز بعد کرایه را چند برابر کنند! (شرمنده همه دوستان اگه این دو- سه تا جمله یه کم مبهم شد.باور کنید نمی تونستم واضح تر از این بنویسم!)

 

7-آقای دکتر مریض تخت دو که دیروز عملش کرده بودین، همین الان تموم کرد!

آقا جان من اشتباهات پزشکی هم جزئی از عمل های جراحیه!به فرض هم که یه دکتر متخصصی از هر 4 نفری که عمل می کنه 3 نفرشون میمیره.دلیل نمیشه که شما فکر کنید این بنده خدا سواد نداره و به خاطر پارتی و رابطه و اینا مدرکش رو گرفته! اصلاً اگه طرف آدم نکشه که بش نمی گن دکتر که! بابا جان اون یه چیزی حالیشه.طرف دکتره ها! گیر نده عزیزم.برو ماستتو بخور.به توچه طرف چه جوری و از کجا (منظور اوکراین نیست ها!) مدرکشو گرفته؟

 

8-شلام ژن.اون پنژره رو ببند شوژ میاد!(یعنی:سلام زن.اون پنجره رو ببند سوز میاد)

بحمدالله در زمینه  اعتیاد و معتاد پروری توانستیم بترکونیم و موفق شدیم سن اعتیاد را به حدود 14 الی 15 سالگی کاهش بدیم و اصولاً در این زمینه هیچ یک از استاندارد های جهانی برای ما رقمی به حساب نمی آیند. در هر صورت جمله بالا یکی از پرکاربردترین جملاتیه که هر روز میشنویم یا شاید هم خودمون به زبونش میاریم!

 

9-برخورد یک دستگاه مینی بوس با یک سواری حادثه آفرید!

خوب دیگه همه میدونیم خودرو هامون فرسوده اند و جاده هامون فرسوده تر و رانندگانمون خواب آلوده تر!

 

 


10-نریمان جان میشه با من ازدواج کنی؟!؟!؟

در این گیتی پهناور ، ما جوانان لایق و شایسته ای داریم که رویای ازدواج با آنان خواب و خوراک را از هر دختری می رباید: براتعلی پتو زاده (معروف به براد پیت) ، محمد رضا خان (یکی از شاهزاده های خاندان گلزاریه) ، جناب آقای علی سنتوری (البته قبل از اینکه وارد فاز خماریجات بشوند) ، انریکه گیلاس سیاس! و ..... همگی در زیبایی و ملاحت سر آمد هستند ولی با تمام این حرفها بنده نگارنده-اگر حمل بر خودستایی نشود-معتقدم حسن و جمالی که خداوند به این حقیر عنایت فرموده است صد و بلکه هزاران مرتبه بیشتر از جوانان این عالم است(با نهایت تواضع بنده نگارنده) لذا روزانه ده ها و بلکه هزاران بار با این جمله و درخواست روبه رو گردیده و چاره ای ندارم جز اینکه انسان های بسیاری را از خود دلزده و غمگین نمایم زیرا همانطور که میدانید راضی کردن همه آدمیان کاریست ناممکن!

پروردگار محترم !

پروردگار محترم!
با سلام
 
       احتراما، نظر به اینكه طی بررسی های به عمل آمده توسط اینجانب، علی رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالی در مراحل مختلف زندگی به این حقیر، به جایی نرسیده و موجبات شرمساری نسل بشریت را فراهم آورده ام. متمنی است پیرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرینش، مورخ 1/1/1 منعقده فیمابین ابرجد اینجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالی، استفای این حقیر را از مقام انسانیت بپذیرید.
       بدیهی است من بعد اینجانب هیچ گونه مسئولیتی در قبال انسانی بودن رفتار و گفتار خویش را نخواهم پذیرفت. مستدعی است در صورت نیاز به اخذ حیات، لطفا مراتب را هرچه سریعتر به اطلاع حضرت عزرائیل برسانید.
        قبلا از نعمات بی شایان شما کمال تشکر را دارم.

دنیا جای ماندن نیست

دنیا جای ماندن نیست...

ستاره ی من!

 نگاه کن: ببین که کسی دغدغه های بزرگ قلب شکسته ی کوچکمان را نمی داند.

و باران همانگونه مغرور، که بود....روزهای آفتابیمان را خراب می کند

و باران همانگونه سرد که بود ، نگاه هارا سرد تر می کند و قدم ها را تند تر!

و اینجا کسی شکستنمان را زیر چرخه ی زندگی نمی بیند.

و انسانی حتی صدای فریاد ها و ضجه هایمان را نمی شنود.

ببین ستاره ی من! ببین که کسی صدای خرد شدن لاله ها را زیر پا جدی نمی گیرد.

ببین که این نا مردمان چه آسان ، به سادگی شکستن یک قلب(؟!) ـ دروغ می گویند،

خوب نگاه کن ستاره ی من!اینجا کسی راست نمی گوید و اینجا دروغ و غرور رسم آدم هاست!

اینجا تاوان عشق تاوان مهرتاوان دوست داشتن فاصلست.

هیچکس نمی داند آنچه را که تو در دل داری و نمی فهمد

 و هیچکس نمی بیند آنچه را که تو می بینی.

 ببین که یک عاشق اینجا چگونه می سوزاند .خراب می کند آنچه را که ساخته و لحظه یی بعد بی تفاوت از کنار آنچه سوزانده می گذرد.حتی دریغ از یک افسوس او یک عاشق است .

دروغ رسم عاشق های زمینی ست .

شکستن رسم عاشق های زمینی ست .

سوزاندن رسم عاشق های زمینی ست .

و همیشه کسی هست که  دنیایت را خراب کند.

وهمیشه بارانی هست تا روزهای آفتابیت را خراب کند .

همیشه،همیشه باران می آید

اما کسی در باران نمی آید.و تو هرگز زیر باران به کسی نمی رسی.

می بینی ستاره؟اینجا حتی قصه ها هم دروغ می گویند .

اینجا هر نگاهی هر لبخندی هر وجودی مشق دروغ است. همیشه کسی هست که

آنچه را ساختی با دست هایت خراب کند همیشه کسی هست که بشکند آنچه را که در وجود توست ـ قلبت را ـ همیشه کسی هست که دلبسته ی شکستن تو باشد و عاشق خرد شدنت.

می بینی ستاره؟

دنیا جای ماندن نیست .

همه ی زندگی دروغ است. و دروغ خود زندگیست.دنیا جای ماندن نیست.


و مرگ خوشترین سازی ست که غم هایم را در آن می نوازم

برای...............

پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است ... عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است

مرگ

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

((نوشته ی صادق  هدایت))

خداجون ممنون!

خدا جون متشكریم كه چشم دادی بهمون

واسه گریه كردن و دیدن این دنیای زشت!!!!

مرسی  كه پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن

واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت!!!

آخ كه شكرت ای خدا واسه جهان به این بدی

 چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی؟؟؟؟؟

خدا جون ممنون از اینكه دوتا دست دادی به ما

تا اونارو رو به هر مترسكی دراز كنیم

خدا جون مرسی از این دلی كه تو سینه مونه

میتونیم دل یكی دیگه رو بازیچه كنیم!!!

آخ كه شكرت ای خدا واسه جهان به این بدی

 چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی؟؟؟؟؟

خداوندا تو هم یکبار عاشق شو!

خداوندا ، خداوندا! تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود !

 

 تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود  !

 

که از درد من و راز درون من خبر گردی

 

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی

 

 وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن

 

چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن

 

 که تا بهتر بدانی حالت ما را

 

خداوندا! تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم ؟!

 

 ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم !!

 

 و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک

 

 و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک

 

 خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را !

 

 و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را !

 

وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد

 

به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

 

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو !!

همین امروز دیدگاهتان را نسبت به زندگی تغییر دهید!

آیا در حال حاضر از زندگیتان ناراضی هستید؟ نمی توانید شغلتان را تحمل کنید؟ آیا صبح که از خواب بیدار     می شوید آرزو می کنید که ای کاش هرگز بیدار نمی شدید؟ اگر جوابتان مثبت است این وظیفه را به عهده دارید که تاسف خوردن را کنار بگذارید و خودتان را باور کنید و به رویاها و خواسته های خود دست یابید. این زندگی شماست! و شما خود سرنوشت تان را رقم می زنید! همه ما در زندگی انتخاب های اشتباهی داشته ایم و همه با گرفتاری ها و ناملایمات زیادی روبه رو بوده ایم. اما آن چه یک بازنده را از برنده جدا می سازد چیز واقعا    ساده ای است به نام نگرش و دیدگاه.

اگر نسبت به خودتان احساس تاسف دارید پس زندگیتان به سوی وضعیت اسفبار و غیر قابل تحملی می رود. از سوی دیگر اگر دیدگاه شما نسبت به زندگی مثبت، جدی و مصمم باشد در نتیجه شما خوشبخت، مسرور و موفق زندگی خواهید کرد.

به زندگی افراد موفق نگاه کنید، آیا تصور نمی کنید که دیدگاه آنان تاثیر بسزایی در موفقیتشان داشته است؟ سال 1999 بدترین سال زندگیم بود و من مجبور بودم چهار عمل جراحی در فاصله زمانی 6 ماه انجام دهم. بدین ترتیب نمی توانستم برای یک سال تمام آموزش دهم. برای خودم متاسف بودم و به شدت احساس تنهایی و افسردگی می کردم. زندگیم بی ارزش، ناخوشایند و سخت شده بود اما با داشتن چنین دیدگاه منفی و احساس تاسف داشتن نسبت به خودم، آن را خیلی سخت تر کردم تا این که تصمیم گرفتم دیدگاهم را تغییر دهم و افسردگی را از خود دور سازم. برای داشتن بدنی سالم لازم است ماهیچه هایمان را با غذاهای مغذی تقویت کنیم و برای داشتن زندگی توام با نشاط، سرور و موفقیت باید ذهن خود را با افکار مغذی تقویت نماییم. و این همان کاری است که من شروع کردم و پس از آن زندگی ام رو به بهبودی گذاشت. من هرنوع عذر و بهانه را کنار گذاشتم و دیگر نسبت به خودم احساس تاسف نداشتم. سعی کردم خود را باور کنم و این خودباوری تحول زیادی در زندگی ام ایجاد کرد. اکنون آماده ام که هر روز فرصت هایی را به دست آورم و به بهترین وجه از آن استفاده کنم. من جدی، مصمم و سرشار از ایمان هستم. هر روز موفقیتی به دست می آورم که همیشه در رویاهایم بود.

به این ترتیب برای کسب موفقیت به یک فرمول اثبات شده دست یافتم و حال آن را در اختیار شما هم می گذارم تا بتوانید زندگیتان را متحول کنید. اگر احساس می کنید با نشاط هستید، خوشحالم، پس این فرمول برای شما کاربرد عملی ندارد. اما اگر دیدگاه شما دیدگاه سالم و مثبتی نیست در نتیجه فرمول موفقیت من، برای شما مناسب است و کاربرد عملی و مثبتی خواهد داشت.

موفقیت = ایمان + اراده + تلاش

مهم نیست که در زندگی چه می خواهید، شما باید در هر کاری تلاش کنید.هیچ چیز در زندگی به آسانی به دست نمی آید و اگر همه، زندگی با نشاط و موفقی داشته باشند دیگر ارزش زندگی و معنی موفقیت مصداق و جایگاهی نخواهد داشت. باید مصمم و با اراده باشید و با عزم راسخ، بر ناملایماتی که خود را وارد زندگی شما می کنند، غلبه کنید و آخرین مرحله و مهم ترین آن ایمان است. باید به خودتان ایمان داشته باشید. ایمان به این که تمام   سخت کوشی ها و تلاش های شما نتیجه بخش خواهند بود. اگر این فرمول را عملی کنید در نهایت موفقیت به دنبال آن خواهد آمد.همه ما در طول زندگی فقط یکبار فرصت داریم که از زندگی خود به بهترین نحو و کامل ترین وجه استفاده کنیم. وقتی بمیریم دیگر هرگز به روی زمین باز نمی گردیم. تصور نمی کنید که نسبت به خودتان این تعهد اخلاقی را دارید که بیشترین بهره را از زندگی ببرید. شما شایسته و سزاوار هستید که با نشاط و خوشبخت زندگی کنید، اما فقط خودتان می توانید این تصمیم را بگیرید. خود را باور کنید و به خواسته ها و رویاهای خود دست یابید. طفره رفتن و امروز و فردا کردن را کنار بگذارید! هم اکنون اقدام کنید. نگویید خیلی دیر شده است یا دیگر پیر شده ام. هرگز دیر نیست تا زمانی که واقعا با شکست مواجه شوید.

آیا می خواهید وقتی به سن 90 سالگی می رسید، خاطرات خوش گذشته زندگی طولانی خود را به یاد بیاورید و در آن باره صحبت کنید. آیا قادر خواهید بود بگویید، من نسبت به خودم احساس غرور می کنم، در طول زندگی ام سخت تلاش کردم و به هر چیزی که می خواستم دست یافتم. یا شاید میخواهید در آن زمان احساس تاسف کنید و آرزو کنید ای کاش می توانستم زندگی ام را از نو شروع کنم. نگذارید چنین اتفاقی بیفتد. بدون هیچ دلیل تراشی و عذر و بهانه ای می توانید همین حالا اقدام کنید. به خواسته هایتان دست یابید و هرگز تسلیم نشوید مهم نیست که چقدر سخت به نظر آید، چون من به شما می گویم که دست یابی به رویاها به طور یقین آسان نیست.

ارتباط امضای افراد با شخصیت آنها

*کسانی که به طرف عقربهای ساعت امضاء می‌كنند انسان‌های منطقی هستند
*كسانی كه بر عكس عقربه‌های ساعت امضاء می‌كنند دیر منطق را قبول می‌كنند و بیشتر غیر منطقی هستند
*كسانی كه از خطوط عمودی استفاده می‌كنند لجاجت و پافشاری در امور دارند
*كسانی كه از خطوط افقی استفاده می‌كنند انسان‌های منظّم هستند
*كسانی ك با فشار امضاء می‌كنند در كودكی سختی كشیده‌اند
*كسانی كه پیچیده امضاء می‌كنند شكّاك هستند
*كسانی كه در امضای خود اسم و فامیل می‌نویسند خودشان را در فامیل برتر می‌دانند
*كسانی كه در امضای خود فامیل می‌نویسند دارای منزلت هستند
*كسانی كه اسمشان را می‌نویسند و روی اسمشان خط می‌زنند شخصیت خود را نشناخته‌اند
*كسانی كه به حالت دایره و بیضی امضاء می‌كنند ، كسانی هستند كه می‌خواهند به قله برسند

میدونی چرا باید به ایرانی بودن خودمان افتخار کنیم؟




ایران


جرا باید به ایرانی بودن خودافتخار کنیم؟

آیا میدانید : اولین مردمانی كه سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع كرد ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه اسب را به جهان هدیه كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه حیوانات خانگی را تربیت كردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه مس را كشف كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه آتش را در جهان كشف كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه ذوب فلزات را آغاز كردند ایرانیان بودند در شهر سیلك در اطراف كاشان .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشاورزی را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه نخ را كشف كردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه سکه را در جهان ضرب كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یكی از پادشاهان زن ایرانی.
آیا میدانید : اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با 115 سرباز .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه شیشه را كشف كردند و از آن برای منازل استفاده كردند ایراینان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه زغال سنگ را كشف كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه مقیاس سنجش اجسام را كشف كردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه به كرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند .
آیا میدانید : اولین مردمانی كه قاره آمریكا را كشف كردند ایراینان بودند و كریستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهای ایرانی كه در كتابخانه واتیكان بوده به فكر قاره پیمایی افتادند .
آیا میدانید : كلمه شاهراه از راهی كه كورش کبیر بین سارد پایتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آیا میدانید : كورش كبیر در شوروی سابق شهری ساخت به نام كورپولیس كه خجند امروزی نام دارد .
آیا میدانید : اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط كورش كبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد .
آیا میدانید : دیوار چین با بهره گیری از دیواری كه كورش در شمال ایران در سال 544 قبل از میلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد .
آیا میدانید : اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و كشوری به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را كورش كبیر در ایران پایه گذاری كرد .
آیا میدانید : كمبوجبه فرزند كورش بدلیل كشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ایرانی در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از میلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر یك نقاشی دیواری وجود دارد كه كمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد . او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نكرد و بی احترامی به آنان ننمود .
آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر تهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داریك ( طلا ) و سیكو ( نقره )
را در اختیار مردم قرار داد كه بعدها رایج ترین پولهای جهان شد .
آیا میدانید : داریوش كبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت كاملا رایگان بنیان گذاشت كه به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند كه به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی كرد كه بعدها خط پهلوی نام گرفت . ( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود می اندیشید . )
آیا میدانید : داریوش در پایئز و زمستان 518 - 519 قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندین تن از معماران مصری بروی كاغد آورد .
آیا میدانید : داریوش بعد از تصرف بابل 25 هزار یهودی برده را كه در آن شهر بر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد كرد ..
آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چین میرفت كه بعدها جاده ابریشم نام گرفت .
آیا میدانید : اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش كبیر به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترین كاخ آسیا شبیه سازی شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپولیس 3 سال طول كشید و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجامید .
آیا میدانید : داریوش برای ساخت كاخ پرسپولیس كه نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز یكبار یك سكه طلا ( داریك ) می داده و به هر خانواده از كارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یكبار استراحت داشتند .
آیا میدانید : داریوش در هر سال برای ساخت كاخ به كارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است كه به گفته مورخان گران ترین كاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است كه در همان زمان در مصر كارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق نیز همراه بوده است .
آیا میدانید : تقویم كنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج كرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی كه یكی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است .
آیا میدانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع كنند .
آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد .
آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد .
آیا میدانید : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان كه جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد .
آیا میدانید : فیثاغورث كه بدلایل مذهبی از كشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش كبیر دارای یك زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد .
آیا میدانید : در طول سلطنت داریوش كبیر 242 حكمران بر علیه او شورش كرده بودند و او پادشاهی بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ایران بسط داد . او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت .
*** داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم .. ***
یاد آنان گرامی . شاید ما ذره ای میهن پرستی را از آنان بیاموزیم.

« دیروز به تاریخ پیوست، فردا معما است و امروز هدیه است »

گفتگوی یک سوسک با خدا

گفتگوی یک سوسک با خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ... آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

از خدا صدا نمی رسد !

از خدا صدا نمی رسد!

ای ستاره ای كه پیش دیده ی منی!

هر كجا به هر كه میرسی خنجری میان مشت خود نهفته است

پشت هر شكوفه ی تبسمی خار جانگزای حیله ای شكفته است

آنكه با تو میزند صدای مهر جز به فكر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه توست چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

ای ستاره ما سلاممان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است

ای ستاره ای ستاره ی غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریمان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمی رسد؟

عشق

دوست داشتن از عشق برتر است ...
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است

اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف
غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت
که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است
و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند
و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است
و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را

می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که
در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و

.
ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در
آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس
از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است

دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری
ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم
خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و
آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر

بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک
دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و
پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح
یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده

و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه
پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش
بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین

و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن
را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های
دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و
دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
و
دوست داشتن « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است

از کتاب کویر
دکتر علی شریعتی

چند پرسش؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرسش اول !

اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید
وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید
قورباغه چه کار می کند؟

بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این
نتیجه می رسد که لذتی در کارنیست وباید برود!

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از
فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب
سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق
بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید
قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می
گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا
چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده
است.

نتیجه اخلاقی داستان!

زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان

ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم

وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .

همه ما باید نسبت به جریانات زندگی
مان آگاه وبیدار باشیم.
 


پرسش دوم ؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید
که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟

البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان
تلفن می زنید :الو ،اورژانس
،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک
کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده
و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می
دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش
می گذرید.

برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه
وزن می آورند یا طلاق میگیرند
یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث
دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره
امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم
انفجار و سپس می پرسیم :چرا این
اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر
اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود،
مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می
فرساید.

اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که
مراقب تمایلات خود باشید!

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرحکنیم :به کجا دارم می روم؟

آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتراز سال گذشته ام هستم؟

 واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

خلاصه کلام

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت
این است که هیچ ثباتی در کار
نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید
وپایین بیفتید

زود قضاوت نکنید...............

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه  مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدی سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود . همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبی بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضی بود وسرانجام هم به او نمره قبولی نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد."(رضایت کامل)

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید."

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز  به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموزش زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.


پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد""

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم ."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم."

بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.



همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

آیا شیطان وجود دارد؟

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق  نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید

آن مرد جوان آلبرت انیشتین بود!!

چهار درس زندگی

درس اول(زن نظافتچی) 


من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.

سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟ 

من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم.

درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ 

استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد

من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

 empty.gif

447826eewa4rjleq.gif

  درس دوم(کمک در زیر باران) 

 

یک شب، حدود ساعت 11:30 دقیقه، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود

 زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون

«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم

            ارادتمند         

خانم نات کینگ‌کول

 empty.gif

447826eewa4rjleq.gif

درس سوم (همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید)

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت

  پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ 

  خدمتکار گفت: ٥٠ سنت 

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید

 بستنى خالى چند است؟ 

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت

 ٣٥ سنت 

 پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت

 براى من یک بستنى بیاورید

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

 یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 empty.gif

447826eewa4rjleq.gif

 درس چهارم (مانعى در مسیر)

 

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم

«هر مانعى، فرصتى»

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."


 "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

 اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد.

مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند!

این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!!


چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...


بخشی از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم "  اثر پائولو كوئیل

اشو

Live each moment as if this is the last moment; put all at stake, risk all and you will be immensely surprised that life becomes a tremendous miracle. Everything starts vibrating with life, Everything becomes a message, Every flower becomes a Bible or a Koran or a Gita, and every star becomes a proof, enough proof that life is not just material. Every experience of beauty proves that life is more than matter. Every time you say aha! You are saying a prayer. 

Osho

هر لحظه را چنان زندگی کن که گویی واپسین لحظه است،

همه چیز را به مخاطره بیفکن و جانانه خطر کن !

آنگاه زندگی آنچنان معجزه ای خواهد شد که به حیرت می آیی..

هر ذره با زندگی به رقص در خواهد آمد،

هر چیز پیغامی می شود، هر گل به تورات گیتا یا قرآنی بدل خواهد شد، 

هر ستاره در آسمان گواه کافی خواهد شد که زندگی صرفاً ماده نیست،

هر تجربه از زیبایی، ثابت خواهد کرد که زندگی چیزی بیش از ماده است،

هر حیرت تو یک عبادت خواهد بود.

اشو

خدایا ممنونیم

مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه می كند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند ، باز می كنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چكار می كنید ؟ ،فرشته در حالیكه داشت نامه ی را باز می كرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را كه توسط فرشتگان به ملكوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم. مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند، مرد پرسید : شماها چكار می كنید ؟ ، یكی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته!!مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چكار می كنی و چرا بیكاری ؟ ،فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار كمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط كافیست بگویند : <<خدایا ممنونیم>>